![]() |
![]() |
|
| آموزش مقدمه تغییر در نگرشهاست . |
|
به به دوستان گرامی حال شما چطورست؟خوب هستید ؟ خوشید ؟ سلامتید؟اوضاع به راهه؟ شمکتون چاقه ؟ لباستون راه راه¸؟ چشماتون پرنوره ؟ گیسوانتون بلنده؟ تاج سرتون قشنگه؟ مامانتون زرنگه؟ خدیجتون هزار رنگه؟ دوستیتون مستدامه؟ لباستون چه رنگه؟ آیا آسمون یه رنگه ؟ آبی کمرنگه؟ سورمه ای یه کم پر رنگه؟ یا شایدم بی رنگه؟ من که نمی دونم چه رنگه ؟ چه جوره؟ چه شکلیه ؟ قیلی قیلیه یا که گردالویه؟ چی طرحیه ؟ هرچی که هست اشتباهیه ، چون خدیجه دوست بدیه!!!!!!!!!!!!!!!! شما آخر از دست نوشته های بی سر و ته ، کجا میری ؟ منم میام ، تنهام نذارید ، من کیم؟ کجا میرم ؟ چی می خوام ؟ باید برم ؟ نرم؟ پس چی بکارم؟ گوجه یا سیب ؟ نمی دونم ............ تعداد کثیری از دوستان : موجود¸نازنینی چون خدیجه از دست رفت و بشر از هم اکنون می تواند با خیالت آسوده چندین نفس عمیق بکشد و با تمام قدرت اکسیژن را به ذره ذره وجودش برساند و از زندگیش لذت فراوان ببرد!!!!!!!! ای بابا ، ای روزگار چرا هیچ کسی خدیجه رو دوست نداشت ، حالا که رفته ، دیگه برنمی گرده !!!، گفته بود روی مزارم بنویس: ای که بعد از من ، تاج گل آری بر مزارم تا که در جمع شما هستم بپرس احوال زارم گر نمائی خاری از پایم رها در تنگدستی بهتر از صد گل بود بیهوده اندازی مزارم خدا رحمتش کناد ، دختر¸نیمچه خوبی بود !!! ای بابا .............................. ملت منتظرند تا آدم یه دقیقه غفلت کنه مراسم شب هفت هم می گیرند !!! ملت ، من هنوز هستماااااااااااااااااااا ، من اینجام ، اگه من اینجا نیستم ، پس کجام ؟ پس من کیم ؟ اگه راست می گی بگو گل تو کدوم دستم¸!!! قبول نیست جر نزن تو نگاه کردی ، دوباره ، دوباره!!!!!!! بازم که رفتم تو فضا ، خوبه حالا امروز می خوام شیدا رو ببینم وگرنه پس چی ؟ آخ جوونمی جونننننننننننننننننننننننننننننن امروز شیدا بینون¸ هوراااااااااااااااااااااااا ، براووووووووووووووووووو امیدوارم تا موعد قرار حالم بیطر بشه ( با لهجه بخون ب¸..ی..ت´ر)!!!!!!!!! خب دیجه تا قاطی نکردید من برم ﺇ....... زرنجید ، پس قسمت نهم در واقع قسمت آخر سفرنامه چی میشه ؟ خب کار نشد نداره ، الانه می تعریفم ... نه !!! تو پست بعدی ان شاء الله روز یکشنبه پس التماس دعا
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 14:16 توسط خدیجه |
|
|
سلام من با این سفرنامه نوشتن ، ول کن قضیه نیستم این بار دیگه نمی گم مختصر!!! چهارمین روز¸حضور در مکه مکرمه ، ساعت 7 صبح راهی شدیم برای بازدید از اماکن مقدس مسجدالرایه : محل برافراشتن پرچم پیامبر اکرم (ص) هنگام ورود به مکه در فتح مکه . کوه ثور : محل مخفی شدن پیامبر اکرم (ص) هنگام هجرت از مکه به سوی مدینه ، کوه صعب العبوری به نظر میومد و به علت تنگی وقت به بالای کوه نرفتیم . محل بعدی توقف در عرفات بود . عرفات : محل وقوف حاجیان در روز نهم ذی الحجه و محل قرائت دعای عرفه امام حسین (ع) در کنار جبل الرحمه که در این محل قرار دارد ، مسجد نمره یا مسجد حضرت ابراهیم (ع) هم در عرفات است . اندکی تو اون محل توقف کردیم و روحانی کاروان هم دعای عرفه را به صورت مختصر قرائت نمودند و افراد مشغول خرید شدند اما من به توصیه دایی جون که بهم اساسی سفارش کرده بود ، اونجا گل های زیبایی داره ، یه وقت نری مشغول تماشای اونها بشی و از قافله جا بمونی " دایی جوونم هم دلش خوش¸ها ، فکر کرده بود عربها اونجا کمین کردند تا من برم و طورم کنند!!!! " اونجا کنار شتری که پر از گل بود ایستادم و عکس گرفتم و حباسمو جمع کردم که یه وقت جا نمونم!!!!!!! اگه بدونید دایی جوون چه عشقی داره به این مکانها ، امیدوارم نصیبشون بشه برند حج تمتع چون ایشون قبلاً عمره مشرف شدند ، از 3-4 سال¸پیش که از حج برگشتند امکان نداره هر زمان که همدیگر رو ملاقات می کنیم از اونجا و از صفا و مروه چیزی نگند از همه قسمتها بیشتر ، عاشق¸صفا و مروه هستند و به همون خاطر هست که از من خواسته بود که براشون یک دور صفا و مروه برم که تا اون روز هم به اشتباه فکر می کردم بهم گفتند طواف کن !!! عاشقم دیگه مگه نه؟ خلاصه از اونجا رفتیم مشعرالحرام : که محل وقوف حاجیان در شب دهم ذی الحجه . نام دیگر آن مزدلفه است و مسجد مزدلفه هم در آن قرار دارد . همونطوری که می دونید چون حجی که ما انجام داده بودیم عمره مفرده بود پس در عرفات و مشعرالحرام مانند حاجیان اعمال خاصی انجام نمی دادیم و فقط از این مکانها بازدید می کردیم که امیدوارم قسمت همه عاشقان حضرت دوست بشه که به تمتع مشرف بشند و این اعمال رو انجام بدهند و فیض ببرند . محل بعدی منی : محلی است که حجاج روز دهم تا دوازدهم در آنجا می مانند و شبهای یازدهم و دوازدهم هم باید در آنجا بخوابند در این محل حاجیان رمی جمرات و قربانی و سرتراشیدن را انجام می دهند . چون منی در حال تعمیر بود در آنجا توقف نداشتیم فقط داخل اتوبوس ها مدیر و روحانی کاروان درباره عملیاتی که حاجیان در آنجا برای تمتع انجام می دهند صحبت می کردند . به خاطر اینکه حاجیان¸بیشتری بتوانند در آنجا مشغول انجام اعمال شوند به وسعت آنجا می افزودند و من خیلی از این محل خوشم اومد ، چترهای زیبایی و یکدستی بودند و همچنین قرار بود کارهای اساسی برای بالا بردن امنیت در آنجا انجام دهند ، گویا در سالهای گذشته به خاطر عدم ایمنی زائرین زیادی از بین رفته بودند . محل بعدی جمرات : محل سنگ زدن به شیطان اول و دوم و سوم اینجا هم توقف نداشتیم اما حاجیان در تمتع اعمال مخصوصی را انجام می دهند . یه خاطره جالب یادم اومد ، روز خداحافظی قبل از رفتن ، خواستم با خانوم محمدی -همکارم - دیده بوسی می کردم ،گفتند ممکنه قبل از رفتنت ببوسمت اما بعد از برگشتن هرگز !!! گفتم چرا ؟ گفت آخه می ری اونجا سنگ می خوره سر و صورتت خوشم نمیاد !!!!!!! خیلی اعتقادی به اینجور سفرها یا خواندن نماز و گرفتن روزه و ..... نداره و خودش اعتراف می کنه کافر هست اما خانوم خوبیه همه چیزهایی که باید رو رعایت می کنه اما اصلاً دلش نمی خواد نظرش رو تغییر بده و برای هرچیزی که اتفاق می افته دنبال دلیل هست تا اینکه قبول کنه خواسته خدا بوده که اتفاق افتاده ، بگذریم انسان باید در همه لحظه لحظه های عمرش به شیطان¸درونش سنگ بزنه . مگه نه؟ آخرین محل ، قبرستان ابی طالب یا معلاه یا حجون : اجداد طاهرین پیامبر (ص)مانند حضرت عبدالمطلب و حضرت ابوطالب و حضرت خدیجه (س) و فرزند آن حضرت قاسم در آنجا مدفون هستند . قبرستان ابی طالب از معدود مکانهای مقدسی بود که آثارش پابرجا بود و باقی قسمتها که در آخرین روز حضورمون در مکه معظمه بازدید کردیم به علت اینکه هتل و برج در آن مکانها ساخته می شود تقریباً از بین رفته است . بعد از بازدید از این مکانها به سمت هتل بازگشتیم چون هوای مکه کاملاً شرجی بود من خیلی تحمل نداشتم تقریباً روزی سه بار دوش می گرفتم بعد از آماد شدن به سمت مسجدالحرام رفتیم و کمی نماز و قرآن تلاوت کردم و اونجا با یه خانومی آشنا شدم که از اصفهات تشریف آورده بود - همونطوری که قبلاً هم گفتم بیشتر از 60 درصد زائرین ایرانی اصفهانی ها بودند – نزدیک من نشستند و شروع کردند به صحبت کردن ، بنگاه ازدواج داشتند البته نه به صورت رسمی ، می گفتند سی سال هست مشغول این کار هستم و دیگه خسته شدم ، اینقدر از خودش تعریف کرد نذاشت دو آیه قرآن بخونم ، همسرشون شهید شده بودند و ایشون هم تا به آن روز ازدواج نکرده بودند و از ثمره ازدواجشون فرزندی هم نداشتند . چندتایی هم به من توصیه کردند که بهتون نمی گم ........ ﺇ زرنجید بجم بعدش شما زودی ......... خدا را شکر من اصفهانی نیستم – البته اصلاً قصد توهین ندارم – آخه خانوم¸می گفتند دختر خونم های کارمند و پولدار رو تو هوا می زنند !!!!!! ببخشید من الان خنده ام گرفته ، نمی دونم این چه تفکرات و چه رفتاری هست که انسان می تونه داشته باشه نمی دونم وقتی آدم می خواد ازدواج کنه با پول طرف ازدواج می کنه یا با تحصیلاتش یا با خانواده اش ، آخه بعضی ها خیلی آیتم دارند در انتخاب همسرشون " دختر خانوم شاغل باشند ، خوش فرم یعنی همون باربی باشند ، تحصیلات عالیه داشته باشند ، خودش و پدرش پولدار باشه ، یکی یه دونه هم باشه " من نمی دونم اگه تعداد فرزندان خانواده زیاد باشه مگه می خواد با چند نفر ازدواج کنه ؟ در هر دو صورت با یک نفر بیشتر ازدواج نمی کنه و یا اگر پدر خانومشون پول دار باشند می خواند بیارند دو دستی پول تقدیم حضرت آقا کنند ؟ خواهشاً به دل نگیرید اما گاهی اوقات این حرفها رو که می شنوم قاطی می کنم و تأسف می خورم که چه معیارهایی رو جوانان ما درباره شریک زندگیشون ، درواقع مکملشون انتخاب می کنند و افسوس می خورم برای آینده مملکت و فرزندان آینده ایران¸عزیز . نمونه بارز¸این نق و نوق زدن ها عموی شخیص¸خودم بودند طوری ملاک و معیار انتخاب کرده بودند که گاهاً به شوخی بهشون می گفتیم : عمو جان می خواید سفارش بدیم خدا یه دونه واستون بسازه !!!!!! خیلی شیرین شد ، دقیقاً برعکس چیزهای که روش سماجت می کردند گیرشون اومد !!!! از کجا به کجا رسیدم همش تقصیر¸خانوم خیرخواه ، وصل کننده دو نفر به همدیگه بود دیگه ، من که همیشه واسه همه جوونها بعد از هر نماز دعا می کنم که خدایا یه بخت خوب ، یه همسر خوب ، با ایمان، متدین ، پاک طینت، صادق ، خوش اخلاق و خوش رفتار نصیب همه جوونها بشه ، الهی آمین . خانوم¸محترم نمازشون رو به جا آوردند و رفتند ، من و مامانی هم رفتیم در کنار خانه خدا قرآن خوندیم و برای ناهار برگشتیم هتل و می خواستیم واسه جلسه 5-4 بریم که احساس کردم مامانی حالش اصلاً خوب نیست ، سرمای عجیبی خورده بود ، از گرما که به داخل ماشین های با کولر گازی می اومدیم طبیعی بود که سرما رو هم نوش جون کنیم اما همونطوری که گفتم بنده قوی هستم تو اون مدت سرما نخوردم اما مامانی الهی براش بمیرم اصلاً حالش خوب نبود بهش گفتم مامانی شما استراحت کن من می رم جلسه ببینم واسه روزهای بعدی چه برنامه ای دارند ، بعد از جلسه برگشتم اتاق به همراه لیلا ،مامانی رو بردیم پیش دکتر ، که بهشون آمپول بتامتازون دادند و بعد از تزریق آمپول یه کم حال مامان خوب شد رفتیم مسجدالحرام برای نماز مغرب و عشا دیگه بعد از نماز طواف نرفتیم تا مامان یه کم استراحت کنه و حالش خوب شه خیلی نگران بودند ، چون قرار بود روز چهارشنبه یه عمره مجدد انجام بدیم شب که برگشتیم تو اتاق ، لیلا اینا اومدند تو اتاقمون حال مامانی رو پرسیدند و درباره حج فردا شب صحبت کردیم ، من که از اول تصمیم داشتم حج مجدد رو به نیت چند نفر از عزیزان انجام بدم اما لیلا دو دلم می کرد که دیگه از این سفرها کم دست آدم میاد من که می خوام واسه خودم انجام بدم ، چون طی یکماه نمی شه دو تا عمره به جای آورد ، عمره دوم رو به قصد رجاء انجام می دهند ، خلاصه قرار شد بیشتر فکر کنیم ، اون شب ساعت 11 خوابیدیم و متأسفانه صبح یه کم دیر بیدار شدیم نتونستیم نماز صبح رو به جماعت بخونیم و داخل هتل نماز رو خوندم و خیلی از این موضوع ناراحت شده بودم که چرا از من سلب توفیق شده ، خلاصه لیلا بعد از نماز صبح اومد تو اتاقمون گفت که کلی زنگ زده و از اونجایی که بنده گوشی تلفن رو انگولک کرده بودم صدای زنگش آروم بشه ، درواقع off کرده بودم خودمم خبرم نداشتم بعد جلدی پریدم گوشی رو درست کردم . بعدازظهر ساعت 6 بود که رفتیم حموم و غسل کردیم و با لباسهای سفید و پاکیزه رفتیم به سمت مسجد تنعیم ، فاصله کمی با مکه داشت ، مسجد تنعیم : آخرین حد حرم از سوی مدینه است که حاجیان برای عمره مجدد در آنجا محرم می شوند . خلاصه رفتیم اونجا و 6 رکعت نماز مستحبی به جا آوردیم ، بعدش همه جمع شدیم و روحانی کاروان اول نیتها رو گفت چون بعضی افراد رجاءً این عمل رو انجام می دادند و بعضی ها نیابتاً ، وقت¸نیت که شد من تصمیمم رو گرفتم که به نیابت از عزیزان این عمل رو انجام بدم و مامان و لیلا و آقا عباس هم واسه خودشون نیت کردند ، لبیک ها رو گفتیم و به سمت خانه خدا رفتیم ، همینکه می خواستیم وارد مسجدالحرام بشیم یه عرب که مشغول دستفروشی بودند -چوبهای مخصوص مسواک می فروختند- با دیدن این صحنه همه لباسهای سفید یکدست ، باورتون نمیشه چشمانش آنچنان گرد شد و با حالت خاصی گفت ماشاء الله ایرانی ، ٲحسن زن¸ایرانی !!!!!!!! وای من که از حرکت ایشون میخکوب شدم !!! رفتیم به سمت خانه خدا و اعمال رو مانند حج عمره مفرده به جای آوردیم ، طواف عمره مفرده به نیابت از ........... بعد نماز طواف به نیابت و بعدش هم سعی صفا و مروه به نیابت و من¸عاشق تازه تو دور سوم سعی یادم افتاد که ای وای دایی جوون به من گفته بود رفتی اونجا واسم سعی به جا بیار ، مامانننننننننننننننننننننننننننننننننننن من چقدر خنگولمممممممممممممممممممم تا الان فکر می کردم گفتند طواف¸ !!!!!!!!!! بعد از سعی رفتیم برای تقصیر کردن ، تقصیر می کنم به نیابت از ... قربه الی اله . بعد از این عمل رفتیم طواف نساء رو دور خانه خدا انجام دادیم و بعد از اون دو رکعت نماز طواف نساء به نیابت خوندم و ساعت حدوداً 12 شب بود که اعمالمون تموم شد و به سمت هتل برگشتیم ، ساعت 4 هم بیدار شدیم برای نماز صبح . بسه یا بگم تا آخرین روز ؟ بگم ؟ موافقید ؟ حالا که دوست دارید ادامه می دهم . ............ نه دیجه نمی گم تو پست بعدی 2 روز آخر حضورمون در مکه معظمه رو می نویسم!!! خیلی زرنگیدا زودی می خواید از دستم خلاص بشید بس که من پر حرفم !!! حالا که اینطور شد بعداً بقیه اش رو می نبیسم ! بازم ممنونم از توجه و لطف شما التماس دعا دارم به توان 658467664656646 ضربدر عدد حاصل ، ضربدر خودش لحظات¸شادی داشته باشید |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم تیر 1387ساعت 13:2 توسط خدیجه |
|
|
سلامممممممممممممممممممممممم گل خانوما روزتون مبارک از فاطمه اکتفا به نامش مکنید نشناخته توصیف مقامش مکنید هرکس که در او محبت زهرا نیست علامه اگر هست سلامش مکنید میلاد بانوی دو عالم ، فخر دو جهان ، ام ابیها ، صدیقه کبری سلام الله علیها بر شما زهراییان مبارک . آری فاطمه(س) دختر بزرگوار پیامبر اکرم (ص) مایه افتخار بشریت است و نه تنها پیامبران بلکه همه انسانها به وجودش افتخار می کنند .رسول اکرم (ص) : فاطمه پاره تن من است هرکس او را دوست بدارد مرا دوست داشته است و هرکس او را بیازارد ، مرا آزرده است . پس بیایید پاکی و پاکدامنی، صداقت و تقوا و نجابت و سادگی را از این اسوه صبر و شکیبایی ، از او که فرزندی مهربان ، مادری فداکار برای پدرش و همچنین همسری نمونه برای حضرت علی (ع) و مادری دلسوز برای فرزندانش و الگویی کامل برای عالمیان است درس بیاموزیم ، شاید، فقط شاید بتوانیم اندکی از فضایل ارزشمند ایشان را در زندگی پیاده نمائیم. من معتقدم همه خانوم ها گل های زیبایی هستند که همیشه و در همه حال احترام کردن به اونا از واجبات و ضروریات زندگی هست و فقط یک روز مختص اونا نیست و همه لحظه لحظه های 365 روز¸سال به اونا تعلق داره و باید هرچه محترم تر تکریم بشند مگه غیر از اینه؟! هرکی با این موضوع مشکل داره با من طرف¸، من طرفدار پرو پا قرص خانوم ها هستم بخصوص خانومهای زحمت کش و صبور ایرانی که اگر مردان¸ایرانی یه کم مدیریت و حوصله به خرج بدهند به عین¸لذت شیرین زندگی در کنار این شیرزنان را خواهند چشید . باور کنید هرچقدر از این همه خانومی و متانت خانومها صحبت کنم کم هست ، خانومها مقام والایی دارند که گاهاً به غفلت و به سبب غربزدگی این مقام والا را خدشه دار می کنند که امیدوارم این زنان فرزانه هم از خواب غفلت برخیزند و با همت و صبوری مدینه فاضله را برپا کنند . همه می دونید که می توانند من معتقدم که می توانند ، خانوم ها مخصوصاً مادران مهربان و دلسوز این مرز و بوم که وظایف سنگینی را در خانه و خانواده به دوش می کشند ، به همه خانومهای عزیز و محترم خسته نباشید جانانه می گم ، امیدوارم خداوند متعال نیرو و قوای صدچنان بهشون عنایت بفرماید تا بتوانند آن طور که شایسته یک خانوم هست ایفای نقش کنند چه در زندگی خانوادگی چه در اجتماع . امروز قصد اطناب نداشتم فقط اومده بودم بگم روزتون مبارک عزیزان این روز رو به همه خانوم های عزیز به همه مادران مخصوصاً مادر زحمت کش و دوست داشتنی خودم ، به شیدای عزیز و ناهید جون و همه گرامیان تبریک ویژه عرض می کنم . شیدا جونی ، ناهید خانوم ، درسته امروز روز مادر هست اما شما هم مادران آینده هستید دیگه من پیشاپیش تبریک رو گفتم خوبه که !!!!!!!!!! من که هرساله تو اداره واسه گرفتن کادوی روز زن کلی باید جواب پس بدم ، همکارام می گن امروز روز مادر هست و تو دیگه چرا اینقدر منتظر تبریک و کادو هستی !!!!!!! می گم نخیر هم روز زن هست و هم روز مادر ، می گند خب هر دوش هم که نیستی نه مادری نه زن!!!!!!!! دختری!!!!!!!!!! منم که اصلا کم آوردن تو کارم نیست می گم اصل جنسیت هست که من زنم دیجه و این باعث افتخارم هست و دیگه اونها جوابی ندارند بدند که با این حرف دندان شکن¸من !!!! امروز از ساعت 8 شروع کردم به SMS دادن به دوستان و بعداز ظهر هم که رفتم خونه با تلفن تبریکات ویژه به عزیزان عرضه می دارم و چند تایی هم SMS دریافت کردم و واقعاً اعتراف می کنم که من روی مناسبت های خاص و اینچنینی مثل روز زن ، روز تولد و..... حساسیت ویژه ای دارم و دوست دارم همیشه اولین تبریک گوینده باشم و اول صبحی تبریک هم بشنوم ، خودخواهم دیجه ، مثلاٌ الان ساعت 11:24 صبح هست و از دوستم هش خبری نیست دریغ از یه تبریک خشک و خالی!!!!!!!!!! خلاصه آدم پر توقعی هستم دیجه ، آخه برام موهوم¸دیگه ، هرکاری هم می کنم نمی تونم ترک عادت بدم . روزتون مبارک این دسته گل زیبا تقدیم همه عزیزان مخصوصاً خانوم های محترم و گل¸ایران¸عزیز روز بر شما خوش همیشه روز روز¸مادران عزیز است سعی کنیم با محبت و احترام اونها رو در آغوش بکشیم و زمزمه کنیم دوستتان داریم مادر پی نوشت : ملینا جان از حضورت در وبلاگ واقعاً متشکرم ، چندباری اومدم و متأسفانه نتونستم نظر بذارم به محض ورود در بخش نظرات کامپیوتر هنگ می کرد ، خلاصه شرمنده شما شدم التماس دعا شب شاد و به یادماندنی ای داشته باشید 10000000000000 باره می گم روزتون مبارک |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 14:49 توسط خدیجه |
|
|
سلامٌ علیکم و رحمه الله و برکاته حال و احوالتان چطور است ؟ خوش می گذرد ان شاء الله ؟ اگر برایتان مقدور می باشد حدس بزنید امروز بنده با چه کسی ملاقات خواهم کرد؟ خب یک مقدار تفکر بفرمائید دیگر!!! ممنونم ، بعضی ها درست حدس زدند ، امروز بعد از خیلی روزها ، خیلی روزهای طولانی با شیدا قرار دارم ، از کی هست که ندیدمش و دلم برایش اندازه جوراب پای مورچه شده است !!! چقدر زمان زود می گذرد تقریباً 22 روز از زمانی که برگشتیم سپری شده و عمرمان چقدر سریع می گذرد و من هنوز سوغاتی شیدا جوون رو ندادم و شیدا خیلی دل نگران سوغاتی هایش می باشد البته خیلی ناقابل است و اصلاً ارزش شیدا را ندارد فقط به این خاطر که بداند به یادش بوده ام و فاقد هرگونه ارزش دیگری است و شیدا خانوم عرضه می دارد که یک وقت سوغاتی های مرا به دوست¸عزیزت ندهی هااااااااااااا!!!!!!! خلاصه جانمان برای شما بگوید که امروز می خواهم قسمت هفتم سفرنامه را بنویسم و شما فکر نمی کنید از سفرنامه ناصر خسرو هم طولانی تر شده است ، سفرنامه من؟ واقعاً از کسانی که با شور و اشتیاق فراوان نوشته های مرتبط با سفر عشق را دنبال می کنند متشکرم و امیدوارم در آینده نزدیکی این سفر معنوی نصیبشون بشه . دومین روز و دومین نماز صبح در مکه مکرمه چقدر با اشتیاق از خواب برمی خواستیم و به دعوت یار لبیک می گفتیم ، بعد از خواندن نماز صبح در مسجدالحرام من و لیلا خوابمون میومد اساسی ، وای مامان خوابمون میاد مامان گفت یه کم دراز بکشید تا من برم تجدید وضو کنم برای نماز قضا ، دراز کشیدن همانا به خواب فرو رفتن همانا ، مامان رفته بودند وضو گرفته بودند " وضوخونه مسجدالحرام اینقذه دور بود و من تو این همه مدت اصلاً اونجا رو ندیدم ، بس که تنبل بودم " شونصد رکعت نماز قضا خونده بودند و من و لیلا با صدای جارو برقی که خانومی که مسئول نظافت اونجا بودند بیدار شدیم " یه نکته هم لازم هست بگم که واقعاً واسه خود¸من جالب بود ، خدمه هایی که داخل مساجد چه مسجدالنبی و چه مسجدالحرام بودند واقعاً انسان های شریف و زحمت کشی بودند و متأسفانه بیشتر از قشر سیاه پوست بودند ، بعد از 1400 سال هنوز تبعیض نژاد به چشم می خورد ، این خانوم ها را نمی دیدیم که یک لحظه جایی بنشینند و استراحت کنند ، مدام روی فرشها رو جارو و کف مسجد رو طی و روی قفسه هایی که قرآن داشت رو دستمال می کشیدند و با دیدن این صحنه یاد ایران¸عزیز افتادم تا حالا امامزاده ای نرفتم که قفسه قرآن و کتاب های ادعیه اون مرتب باشند و با خودم می گفتم آیا ما واقعاً شیعه هستیم و به مسائل دینی و شرعی بیشتر از آنها ارج می نهیم ؟ نمی دانم امیدوارم که در مملکت ما هم اینهمه احساس مسئولیتی که از آنها درس گرفتیم را بتوانیم پیاده کنیم . ای بابا بازم که از داستان منحرف شدم ، وقتی بیدار شدیم رفتیم هتل صبحونه میل کردیم " جاتون خالی" و من شدیداً ناراحت موضوع که از من سلب توفیق شده که نتونستیم بریم طواف کنیم !!! بودم . مدام خودم رو دبا می کردم که نباهد می خوابیدیم و تصمیم گرفتیم قبل از خواندن نماز ظهر و عصر بریم برای طواف، رفتیم خونه یه کم استراحت کردیم غسل کردیم و به سمت خانه خدا راهی شدیم طواف به جای می آورم طواف مستحبی قربه الی الله ، این بار با مامان رفته بودم ، ماشاء الله مامانی یه دور از من جلوتر بود اما من به هیچ وجه دوست نداشتم 7 دور تموم بشه فکر کنید توی اون دما که وقتی طواف می کردم احساس می کردم تمام لباسهام خیس¸خیس هست با چه عشقی با خدای خودم راز و نیاز می کردم و اصلاً اون دما برام غیر قابل تحمل نبود ، سعی کردم این بار که طوافم مستحبی بود به قسمتهای مختلف چادر خانه خدا تماس داشته باشم چون در طواف مستحبی معذوریت نیست که شونه سمت چپ برنگرده ، رفتم و برای اولین بار خانه خدا را لمس کردم و بوسیدم و دستم به قسمت مستجار همونجایی که مادر حضرت علی (ع) از آنجا وارد کعبه شدند و مولود کعبه در انجا تولد یافت و اونجا خیلی ازدحام دیده نمی شد فقط در رکن حجر و در خانه خدا در تمام لحظات مملو از جمعیت بود و تنها یکبار دستم به قسمت پایین در خانه خدا تماس پیدا کرد . می دونستید چادر کعبه در طی یکسال در کارگاه چادر دوزی که افراد زیادی به کار مشغول هستند دوخته می شود و نوشته های روی چادر طلا کوب هستند ؟ و سالی یکبار چادرها تعویض می شوند و هرسال چادر کعبه به یکی از کشورهای مسلمان اهدا می شود . بعد از اتمام طواف ، نماز طواف رو به جای آوردم و رفتم داخل حجر اسماعیل داخل حجر همیشه و در همه حال شلوغ بود به سختی چند رکعتی نماز به جای آوردم و رفتم دنبال مامانی که بریم داخل مسجد و برای نماز ظهر و عصر آماده بشیم و قرارمون زیر¸مهتابی سبز بود ، با مامانی رفتیم نماز رو خوندیم و بعد از نماز کمی قرآن خوندم بعدش هم رفتیم ناهار رو خوردیم و ساعت 5-4 جلسه با هم کاروانی ها داشتیم ، آخه از دیروز صبح که اعمال حج رو به جای آورده بودیم از حال هم خبری نداشتیم ، از اونجایی که ما تو طبقه 10 برج بودیم و بقیه افراد در طبقات 11 تا 13 ، فقط ما 4 نفر نه از ساعات و نه از مکانهایی که قرار بود در طول اون مدت حضور بریم و زیارت کنیم اطلاعی نداشتیم و فکر می کردیم جزء فراموش شدگانیم !!! خودمون می رفتیم برنامه رو از طبقات دیگه مشاهده می کردیم برمی گشتیم!!! شانس رو می بینید اینجا هم اینجوری با ما یار بود!!! در جلسه ای که دومین روز برگزارشد ، ضمن تشکر از کسانیکه همکاری کرده بودند تا همه اعمالشون رو به جای بیارن ، برنامه طول هفته رو بازگو کردند و قرار شد که فردا صبح ساعت 4 آماده بشیم بریم غار حرا ، من که چقدر از این قضیه خوشحال بودم چون واقعاً دوست داشتم غار رو ببینم ، البته هر کسی تمایل داشت می تونست ثبت نامه کنه و با کمال تعجب می دیدم خانوم ها و آقایون مسن نفرات اول ثبت نام کننده هستند ، مدیر کاروان به شوخی به اون آقایون مسن می گفت شما چطور می خواهید از اون کوه بالا برید براتون مشکل هست ، شما که از ویلچر برای انجام اعمالتون استفاده کردید نمی تونید اون همه مسیر رو برید اما همشون با قاطعیت گفتند حالا ثبت نام می کنیم تا خدا چی بخواد. بعد از جلسه سریع وضو گرفتیم و رفتیم مسجدالحرام ، این بار طواف نرفتیم و فقط رفتیم داخل حیاط و قرآن خوندم و خانه خدا را نگاه کردم ، در روایات بسیاری آمده که نماز خواندن در مسجدالحرام 60 برابر ثواب و قران خواندن 40 برابر و نگاه کردن به کعبه 20 ثواب دارد ، مسجدالحرام جایگاه مقدسی داره و من دلم می خواست زمانی که اونجا هستم نهایت استفاده رو ببرم و سعی می کردم تا اونجایی که در توانم هست اعمال رو به شایستگی به جای بیارم خلاصه بعد از نماز مغرب و عشاء و خوردن غذا در هتل قرار هر شب ساعت 10 مقابل هتل برای رفتن به مسجد جهت طواف و ختم قرآن بود ، اون شب من و مامان رفتیم در حیاط مسجدالحرام و من روحانی کاروان رو دیدم و از این فرصت استفاده کردم و از ایشون خواستم تا از نزدیک ارکان خانه خدا و فلسفه هاش رو برام بازگو کنند که دستشون درد نکنه برام توضیح دادند بعدش هم رفتیم طواف کردیم و خودمون برگشتیم هتل و در واقع پیداشون نکردیم که قرآن رو با هم تلاوت کنیم . صبح ساعت 4 قرار بود بریم به سمت غار حرا می دونید که محل راز و نیاز پیامبر اکرم (ص) با خداوند متعال قبل از نبوت و محل نزول اولین وحی بر آن حضرت رفتیم به سمت غار حرا ، متأسفانه مامان نتونستند بیان تا بالا ، مامان و مامان معصومه دوستم پایین موندند و فاطمه کوچولو رو نگه داشتند و ما به سمت غار راه افتادیم ، مسیر طولانی بود و برای من که اصلاً با ورزش کردن قهرم و خیلی اهل غذا خوردن نیستم و به طور کلی کمر همت برای نابودی خودم تو جوونی بستم مشکل بود اون همه از کوه بالا برم اما من عاشق کوه نوردی و پیاده روی هستم و اگر کسی پیدا بشه که باهاش پیاده روی کنم یا به کوه بریم پایه¸ پایه ام اما هیشکی منو دوست نداره و با من نمیاد وگرنه الان¸قهرمان کوهنوردی دینا " اوا من هنوز بلد نیستم املاش رو بنویسم " شده بودم مگه نه ؟ خلاصه مسیر رو به سمت کوه طی کردیم ناگفته نمونه که افراد زیادی از پای کوه تا بالای غار بودند که مشغول درست کردن پله بود و اون پله ها کلی باعث سهولت در بالا رفتن میشد و از اون پایین هرکی با سیمان و یه کم آب نشسته بود و از کسانی که اون مسیر رو می رفتند طلب پول می کردند و از اونجایی که اکثراً زائران ایرانی به محل های مقدس می روند اونها به زبان فارسی صحبت می کردند از هر قشری تو اون مسیر دیده می شد که مشغول پله سازی هستند بنگلادشی ، هندی ، آفریقایی و....... و پول های ایران رو به خمینی می شناختند تا برسیم به غار شونصدتا پله ساز دیدیم !!! بلاخره رسیدیم بالای کوه و کم مونده نماز صبح قضا بشه همونجا نماز رو خودندیم بعد هم رفتیم داخل محوطه ای که غار در اونجا بود با دیدن اون صحنه چشام از تعجب گرد شده بود خانوم و آقایون مسن زودتر از ما رسیده بودند نماز تحیت که می دونید به احترام غار و همچنین نماز صبحشون رو خونده بودند و داشتند برمی گشتند که ما تازه رسیدیم ، جمعیت زیادی اونجا بود و همه دلشون می خواست برند داخل غار نماز بخونند ، فضا خیلی کوچیک بود نمیشد همه اونجا نماز بخونند نهایتاً یک نفر داخل غار می تونست نماز بخونه همه به صف می رفتند نمازشون رو می خوندند و اونجا اصلاً امنیت نداشت ،بس که میمون فراوان بود اگه غفلت می کردی کیف روی دوشت یا دوربین تو دستت رو سر سوت ثانیه می ربودند ، از چند نفری گوشی موبایل یا دوربین عکاسی و فیلم برداریشون رو برداشته بودند !!! اونطوری که می گفتند تربیت شدند واسه این کار !!!!!! خلاصه من شده بودم لپ گلی¸لپ گلی ، از لحظه ای که از غار بیرون بیام فیلمبرداری کردم اما چون خیلی تاریک بود و فضا کاملاً تنگ بود الان که فیلم رو نگاه می کنم فقط تاریکی هست و بس ، دیگه آفتاب داشت طلوع می کرد تصمیم گرفتیم برگردیم چون تو اون دما ، تحمل گرما با اون همه تحرکی که داشتیم مشکل بود ، برگشتیم پایین " می پرسید چه جوری؟ " می گم " به سختی " و دومین منظره شیرین ، دیدن خانومها و آقایون مسن بود که زودتر از ما رسیده بودند و داخل اتوبوس نشسته بودند!!!!!!! ماشاء الله واقعاً که ما جوانهای روغن نباتی نمی تونیم به پای اونها برسیم ، تو پست قبلی گفتم من بچه کوه و دشتم با این نق و نوقی که کردم کاملاً همتون به صدق گفتار¸من واقف شدید دیگه مگه نه؟!؟!؟!؟ خلاصه برگشتیم و بعد از خوردن صبحونه من خوابیدم بعدشم به هیشکی نگیدا تنبلیم میومد برم حموم ، خودم که اعتراف کردم شپلوتکا هستم!!!!!!!! اما بعد از بیدار شدن رفتم حموم وضو گرفتم ساعت 11 رفتیم مسجدالحرام اول طواف بعدش هم داخل حیاط یه کمی نشستیم و موقع اذان ظهر رفتیم داخل مسجد نمازمون رو خوندیم و برای ناهار برگشتیم هتل!!!!!!!! وای من که دیگه دارم جزء به جز می گم ، چشم الان کوتاه می گم یه خاطره تقریباً جالب ساعت 10 شب که رفتیم طبقه دوم مسجدالحرام قرار شد هرکسی یه صفحه از قرآن رو تلاوت کنه و بریم یه دور طواف دور خانه خدا ، که روحانی شروع کرد یک صفحه از قرآن رو خوند و قرار شد به ترتیبی که نشسته بودیم هرکسی یه صفحه بخونه ، آقای تقریباً مسن کنار روحانی بود ، روحانی گفت بفرمائید گفت چشم الان می خونم ، همه چند دقیقه ای منتظر موندیم وا اصلاً صدایی نیومد ، دوباره روحانی گفت: بفرمائید آقا گفتند: باشه، بازم صدایی نیومد خلاصه همه هاج و واج نگاهش می کردند ایشون برگشت گفت دارم می خونم دیگه !!!! مگه نگفتید هرکی یه صفحه بخونه!!!! خلاصه ما هم تو دلمون یه صفحه خوندیم و دور خانه خدا از طبقه دوم با ختم صلوات طواف کردیم ، ان شاء الله خداوند متعال به شایستگی قبول بفرماید ، تو پست بعدی از روز چهارم می گم و امیدوارم بتونم خلاصه وار و شایسته حق مطلب رو بجای بیارم . التماس دعا روزگار بر شما خوش
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 15:34 توسط خدیجه |
|
|
آخ جونمی جوون جمعه تعطیلم!!! اگه بدونید چقذه کار دارم ، وای هیچی درس نخوندم !!! مامان!!! این یه روز رو باید درس بخونم ، خدا کنه زیاد بخونم !!! خب دیجه حرفای جانبی رو فاکتور بگیرم که می خوام قسمت ششم سفرنامه رو باستون بنویسم ! خسته که نشدید از اطناب گویی من؟ ممنونم که جوابتون منفی هست !!! خب راست می گم دیجه خودتون تو نظرات نوشتید لازم نکرده جزئیات رو فاکتور بگیری ، همینجوری ادامه بده ، منم که آتو اومده دستم پس دیگه هرجوری که بتونم ادامه می دم ! اما نه ، سعی می کنم خلاصه بگم که اذیت نشید . باشه باشه شروع شد !!! یکی بود یکی نبود ، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود ، یه خدیجه پرچونه بود که هیچ کس از این پر حرفی ایشون در امان نبود ، یه روزی دعوت میشه بره خونه خدا رو زیارت کنه ، لبیک می گه و میره و ادامه ......... ساعت 4:30 وضو گرفته با لباسهای سفید و مرتب بدون هیچ گونه عطری اومدیم لابی هتل و نمازمون رو به جماعت به جا آوردیم و رفتیم سوار اتوبوس شدیم و به سمت مسجدالحرام راهی شدیم از هتل تا اونجا یک ربع بیشتر راه نبود البته سواره ، از اتوبوس پیاده شدیم تا بریم اعمال حج عمره مفرده رو بجا بیاریم ، من که دل تو دلم نبود و عطش عجیبی واسه این زیارت معنوی داشتم ، دلم بشدت پر کشیده بود به همراه کاروان به سمت مسجدالحرام : مسجدی با عظمت و از نظر فضیلت و شرافت بی نظیر است و یک نماز در آن برابر صدهزار نماز در مساجد دیگر است و کعبه معظمه در وسط آن قرار دارد . از باب ملک عبدالفهد که یکی از بابهای مسجد بود داخل شدیم و به سمت خانه خدا ، کعبه مقصود گامها و دل ها رو روانه کردیم چون به وقت دیدار آنچنان شوقی حاصل می شود و به پاس این برگزیده شدن ، اندک عملی که انسان را سزد بجای آوردن سجده شکر است ، این عمل را با اشک دیده ، با راز و نیاز و با سوز و گداز آنچنان عاشقانه از سر عجز و ناتوانی برای معبود لایتناهی سر را به نشانه بندگی اش بر خاک نهادیم و او را به خاطر همه نعمات¸زیبایش و این دعوت نورانیش شاکر شدیم " شکراًلله ، شکراًلله ، شکراً لله ، عفواًلله، عفواًلله، عفواًلله" چقدر زیبا بود دلم نمی خواست از این حالت روحانی دور بشم ، سر که از خاک برداشتم چشمم آن همه جلال و شکوه را نظاره کرد با خود اندیشیدم آیا من واقعاً مستحق این دیدار بودم ،یا انسان¸لایقی بودم و هزاران سؤال¸دیگر ، اما یه جواب بیشتر نیافتم و آن لطف¸بیکران¸الهی بود که به بنده حقیر و گناهکار و ناشکرش مرحمت شده بود ، براستی که چنین بود من¸نالایق و گناهکار کجا و دیدن¸آن همه عظمت کجا؟ نمی توانستم باور کنم گویی در خواب بودم ، واقعاً باورنکردنی بود ، با چشمانی اشکبار الله اکبر گویان برای انجام اعمال راهی شدیم طواف می کنم طواف¸عمره مفرده قربه الی اله ، معرفی کعبه معظمه : به فرموده قرآن اولین خانه ای که بر روی زمین بنا نهاده شده و توسط حضرت ابراهیم (ع) بازسازی شده است و دارای قسمتها و ارکان مقدس و متبرکی است عبارتند از : · رکن حجرالاسود : محل شروع و پایان طواف است و بوسیدن و دست زدن به آن به معنای پیمان بستن با خداست . · رکن یمانی : محلی است که پیامبر (ص) آنجا را می بوسید و در روایات است که آنجا دری از درهای بهشت است که به روی شیعیان باز است . · رکن شرقی : بعد از رکن حجرالاسود قرار دارد که در طواف قبل از حجر اسماعیل به آن می رسی . · رکن غربی : بعد از رکن شرقی و بعد از حجر اسماعیل قرار دارد . - حجر اسماعیل : محلی است به شکل نیم دایره و به ارتفاع 30/1 متر و قبر حضرت اسماعیل و حضرت هاجر و برخی از انبیاء در آن قرار دارد . - مقام ابراهیم (ع) : محلی است استوانه ای شکل و گنبد کوچک طلایی دارد و با شیشه پوشانده شده است در آن سنگی قرار دارد که حضرت ابراهیم بر روی آن ایستاد و مردم را به حج دعوت کرد و جای پای آن حضرت در آن وجود دارد . - ملتزم : بین حجرالاسود و در کعبه است که محل دعا و استغفار است . - مستجار : محلی است نزدیک رکن یمانی و محل ورود فاطمه بنت اسد مادر حضرت علی ( ع ) به داخل کعبه برای ولادت امیرالمؤمنین علی (ع ) است . - حطیم : زمین مقابل در خانه خدا از حجرالاسود تا مقام ابراهیم و حجر اسماعیل است . حال اعمال شروع شد 7 دور طواف که شروع آن از رکن حجر می باشد ! وای چه شور و حال عجیبی بود کتابهای دعا داخل دستمون بود و دعای مربوط به شوط اول تا شوط هفتم را با لیلا زمزمه کردیم و کلی حواسمون جمع بود که شونه سمت چپمون از خونه خدا برنگرده یعنی تا حدی می تونستیم سرمون رو بچرخونیم که شونه چپمون منحرف نشه . خلاصه هفت دور طواف خیلی زود تموم شد و برای خواندن دو رکعت نماز طواف پشت مقام ابراهیم (ع ) رفتیم و دو رکعت نماز طواف به جا آوردیم بعد به سمت مسعی راهی شدیم ،در روایت آمده که قبل از سعی در محلی که مسعی می نامند ، خوردن کمی آب زمزم مستحب می باشد . زمزم : چاه آبی است که به دعای مادر اسماعیل (ع ) برای آن حضرت از آنجا آب جاری شد و امروز حاجیان از آب آن به وسیله لوله کشی استفاده می کنند . آب رو که نوشیدیم رفتیم مسعی : بین دو کوه صفا و مروه قرار دارد که حضرت هاجر میان آن دو کوه به دنبال آب دویده است و امروز حاجیان بین آن دو کوه سعی می کنند . این عمل هم باید 7 دور انجام می شد و شروع آن از کوه صفا بود ، در روایات بسیاری آمده که توقف در بالای آن کوه و خواندن دعا در آنجا روزی را زیاد می کند ، من که این رو از اولین روز نمی دونستم وگرنه تا خونه و ماشین نصیبم نمی شد از اون کوه پایین نمی اومدم فقط روز آخری 2-3 دقیقه اونجا واستادم و 2-3 روز دیگه ماشینم رو می گیرم اگر بیشتر توقف می کردم الان خونه هم آماده بود !!! مزاح بود ، شرمنده ، اما جمعیت زیادی بالای اون کوه می ایستادند و طلب روزی می کردند و سعی از اونجا آغاز شد ، شوط اول از صفا به مروه فاصله این کوه تا کوه مروه حدوداً 400 متر بود مسیر طولانی ای بود اما با اون حال و هوایی که داشتیم اصلاً این حس طولانی بودن مسیر به انسان دست نمی داد و در این مورد ، می توانستیم زمانی که خسته می شویم گوشه ای بنشینیم و حتی از آب زمزم که در کلمن های آبی که در سرتاسر مسعی چیده شده بود ، بنوشیم و بعد از استراحت از همانجایی که نشسته بودیم از همانجا ادامه دهیم و در سعی میان این دو کوه در قسمتهایی که مشخص شده بود آقایون فقط آقایون می توانستند هروله کنند ، هروله که می دونید چی هست ، روی پنجه پا بودن یعنی به آرامی دویدن و این عمل برای خانوم ها مناسب نبود و البته برای آقایون هم عمل مستحبی به شمار می رفت اما گاهاً اونجا تک و توک خانوم هایی رو می دیدیم به علت اینکه خوب توجیه نشده بودند هروله می کردند البته بیشتر زائرین خارجی این عمل رو مرتکب می شدند و به نظر من اگر قبل از هر کار یا عملی که انسان انجام می دهد خوب بیندیشد و از عقل خود استفاده نماید رفتار بهتری در محیط و جامعه از خود بروز می دهد ، آی خانوم های خوب ، ما در دین مبین اسلام داریم رفتاری انجام ندهید که توجه آقایان به شما جلب شود ، خانوم ها به خاطر ظرافت هایی که خداوند متعال در وجود آنها قرار داده باید بیشتر به این مسئله مهم توجه کنند و گوهرهای وجودی خود را به راحتی توسط خودشون کوچک نکنند . وای بازم که من رفتم بالای منبر ولی وظیفه دینی و شرعی خودم می دونم که این مسائل رو بازگو کنم هرچند در اون حدی نیستم که بخوام این مسائل رو تجزیه تحلیل کنم ماشاء الله همه واسه خودشون استاد هستند و من فقط نظرات و برداشت هایم رو در طول مدت شونصد سالی که دارم می گم !!! لپ کلوم همیشه چیزهای با ارزش پشت ویترین هستند و چیزهای کم ارزش خیلی سریعتر در دسترس هرگونه افرادی قرار می گیرند . پس بیایید ارزشهای وجوی خودمون رو که خداوند به ما عنایت فرموده به راحتی در اختیار هر بی سروپایی قرار ندیم ! دلم می خواد در این باره تا شب بنویسم اما به علت محدودیت زمانی که دارم از این کار اجتناب می کنم . خب ، دور اول رو که از صفا شروع می شد به سمت مروه رفتیم و دور دوم از مروه به صفا یعنی برگشت همون مسیر رفته شده بود ، برعکس تصور من که احتمالاً مابین این دو کوه سقفی وجود نداره و در اونجا از شدت گرما خسته خواهیم شد ، بین این دو کوه البته اکثر قسمتهای بین دو کوه زمین صاف و هموار و سنگ شده بود و مسقف با کولرهایی که مدام در حال کار بودند و کلمن های آبی که همیشه پر بود از آب زمرم ، و اصلاٌ انسان در اون شرایط احساس گرما یا خستگی بهش دست نمی داد و قسمتی رو هم اختصاص داده بودند به کسانی که با ویلچر طی مسیر می کردند ، خلاصه ابتدای کوه مروه بودیم که یه آقای محترم سیاهپوست داشتند سعی یه خانوم خارجی که روی ویلچر بود انجام می دادند و نه درجای مخصوص ، در محلی بود که دیگرون این عمل رو انجام می دادند و زحمت کشیدند و با ولیچر رفتند روی پاهای مبارک¸لیلا جون ، اگه بدونید لیلا چه حالی شد ، من سریع آرومش کردم برگشت به اون آقا نگاهی انداخت و من بهشون گفتم لیلا جان چیزی نگو اگر فحش یا کلمه نامناسبی بر زبان بیاری اعمالت باطل میشه ها ، بنده خدا چیزی نگفت و به مسیر ادامه دادیم و لازم به ذکر است که بگویم در سعی می توانیم به پشت سر خودمون هم نگاه کنیم و حتی با کسی که در کنارمون هست صحبت کنیم و عمل صحبت کردن در طواف هم مانعی ندارد اما در طواف به احترام خانه خدا نباید پشت به کعبه کرد . هیمنطور ادامه پیدا کرد تا رسیدیم به صفا و در واقع دور سوم از صفا به مروه و بعد از اون هم از مروه به صفا که این بار نوبتی هم که باشه نوبت من بود که پام به واسطه ویلچر زخمی می شد ، یه آخی گفتم و لیلا ناراحت شد ، گفتم چیزی نیست بریم " آخه همه می دونند من خیلی شجاحم مگه نه ؟ من بچه کوه و دشتم !!! و این چیزا باسم هیچ¸، به قول شیدا اینقدر دارم غم¸نمی دونم چی که غم عاشقی توش فراموش¸" 2 سال و نیم از دوستی من و شیدا گذشت آخر من نتونستم این ضرب المثل رو از شیدا به صورت کامل یاد بگیرم ، خنگولم دیجه مجه نه ؟ ای بابا تو رو خدا شما دیگه تأیید نکنید حالا من یه چیزی گفتم !!! شما هم که از خدا خواسته زودی تأیید کنیدا یه وقت عقب نمونید ، وای چه دل¸پری دارید از من ، خدا من رو بکشه که اینقدر موجب اذیتتون می شم !!! آهان داشتم می گفتم بچه کوه........... ای وای حباستون باشه یه وقت مامانم نیاد ، آخه اینطوری که حرف می زنم می گه آخی چقدر بچه ام عذاب و سختی کشیده دوباره دلش کفاف می شه !!! بچه یه چیزی بگو که با زندگی شهر نشین این حرفها جور در بیاد ، دروغ گفتن که شاخ و دم نداره !!! داشتم می گفتم این دختر¸شیطون نمی دونم کیه که همش می پره وسط حرفهای من و داستان رو منحرف می کنه ، قول می دم دیگه نزارم بیاد و وقت شما رو بگیره !!! و همینطور دور آخر که از صفا به مروه بود رو رفتیم بعد بالای کوه مروه ایستادیم و تقصیر کردیم " تقصیر می کنم برای عمره مفرده قربه الی اله" ، یه قسمت از ناخن انگشت دوم دست چپ رو کوتاه کردم و از مسعی خارج شدیم رفتیم به سمت خانه خدا تا طواف نساء رو انجام بدیم ، طواف نساء همانند طواف اول بود تنها تفاوتش در نیتش بود و بعد از انجام طواف نساء و خوندن دو رکعت نماز طواف نساء پشت مقام ابراه |